سلنای 5 و نیم ساله ی من
سلام عشقم دختر زیبام دخترم الان که وارد وبلاگت شدم دیدم که آخرین بار سه سالگیت برات از دلم نوشتم و واقعا ناراحت شدم و حیف و حیف و صد حیف اما سعی میکنم تاجایی که یادم میاد از لحظات شیرین باتو بودن تو این دوسال بگم ..... نمیدونم از آخر بگم که دخترنازنینم پا به آغاز عرصه دانش و علم گزاشته و رفته پیش دبستانی و روز به روز شاهد یادگرفتن چیزای جدیدش هستم .یا اینکه از اون سه سالگی تاحالا بگم که لحظه لحظه بزرگ و خانم تر میشدی و بیشتر احساس میکردم داری همدمم میشی... الان که تو دختر خوشگلم همچنان درحال سوال کردن هستی و با این تفاوت که سوالاتت پخته تر شده و منتظر جوابهای صادقانه تر و دقیق تر هستی و بجای چراچراچرا کردن سوالات زنجیره وا...



